امام زمان علیه السلام فرموده اند: رحق ملک ماست...
در کتاب بحارالانوار جلد 53 صفحه 230 و کتاب تاریخ قم و کتاب مونس الحزین و کتاب نجم الثاقب و کتاب الحجه المنتظر فی احوال امام ثانی عشر تالیف آیت الله سید ضیاء الدین آلاسترآبادی صفحه 167 نقل شده است:
شیخ عفیف و صالح «حسن بن مثله جمکرانی» فرمود: من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال 393 هجری قمری (مطابق با سوم خرداد 382) در منزل خود در قریه «جمکران» خوابیده بودم. ناگاه در نیمه های شب، جمعی به در خانه من آمدند، مرا از خواب بیدار کردند و گفتند: برخیز که حضرت بفیه... حضرت مهدی (ع) تو را می خواهند.
من از خواب برخواستم و آماده می شدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر (علیه السلام) برسم. خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را برمی داشتم و می خواستم بپوشم که از خارج از منزل از همان جمعیت صدایی آمد که به من می گفت: آن پیران تو نیست، آن را به تن مکن!!! من تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم. باز خواستم شلوارم را بپوشم، صدایی از خارج منزل آمد آن شلوار تو نیست، آنپوش! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم و بالاخره دنبال کلید منزل می گشتم که در را باز کنم و بیرون بروم صدایی از همانجا آمد که می گفتند: در منزل باز است، احتیاجی به کلید نیست!!!
وقتی به در خانه آمدم دیدم جمعی از بزرگان ایستاده اند و منتظر من هستند!!! به آنها سلام کردم، آنها جواب دادند و به من «مرحبا» گفتند.
من در خدمت آنها به همان جایی که الآن مسجد جمکران است رفتم. خوب نگاه کردم دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده و روی آن تخت فرشی افتاده و بالشهایی گذاشته شده و جوانی تقریباً سی ساله بر آنها تکیه کرده و پیرمردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته برای آن جوان می خواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند!!! این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباسشان سبز است.
آن پیرمرد که حضرت «خضر» (علیه السلام) بود مرا خدمت آن جوان که حضرت «بقیه الله» ارواحنا فداه بود نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد و فرمود:
«حسن مثله» می روی به «حسن مسلم» می گویی تو چند سال است این زمین را آباد کرده و در آن زراعت می کنی، از این به بعد دیگر حق نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تابحال از این زمین استفاده کرده ای باید بدهی تا در روی این زمین مسجدی بنا کنیم!!! و به «حسن مسلم» بگو این زمین شریفی است، خدای تعالی این زمین را بر زمینهای دیگر برگزیده است و چون تو این زمین را ضمیمه زمین خود کرده ای خدای تعالی دو پسر جوانت را از تو گرفت ولی تو تنبیه نشدی و اگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نکرده باشی!!!
من گفتم: ای سید و مولای من! باید نشانه ای داشته باشم تا مردم حرف مرا قبول کنند و الا مرا تکذیب خواهند کرد.
فرمود: ما برای تو نشانه ای قرار می دهیم، تو سفارش ما را برسان و به نزد «سید ابوالحسن» برو و بگو: با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته این زمین را از او بگیرد و بدهد تا مسجد را بنا کنند و بقیه مخارج مسجد هم از «رحق» به ناحیه اردهال که ملک ماست بیاورد و مسجد را بنا کند و نصف «رحق » را وقف این مسجد کردیم تا هر سال درآمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند. (رحق نام قریه ای در اطراف اردهال است.) و...